ادامه خاطرات اضافه شد
سلام به سرور گرامیم
و دوستای مهربون همراهای همیشگی ما خوبید سلامتید مماخاتون چاقِ
الان از خوندن عنوان پست یه علامت سوال بالای سرتون ظاهر شده
خوب جونم براتون بگه این عنوان مربوط میشه به دوتا روز عشقی پارسال که اسفند ماه بود وقت نشد بنویسم سه تا هم مربوط میشه به فروردین و اردیبهشت امسال که میخوام تا اونجایی که یادم میاد بگم
الانم خیلی ناراحت پشیمونم که کاش همون موقع پستش رو هر جوری شده بود میذاشتم
تا یادم نرفته از جشن سالگرد مامان بابا بگم که موفق شدم کاملا سورپرایزشون کنم هم مامان بابا رو هم عموها عمه یعنی سی تا ادم رو یه جا غافلگیر کردم
وقتی با کیک وارد شدم همه چند لحظه تو شوک بودن
منم اون لحظه اینجوری
بودم فیلم گرفتیم عکس انداختیم کیک ها رو بریدیم من داداشم کادوهامونو دادیم حسابی خوش گذشت در اخر مامانم ازم قدردانی کرد
خوب به قول بزرگترها بریم سر اصل مطلب
چشم هاتونُ ببندید باهم برمیگردیم به اسفند سال قبل که من و همسری تو همون ایستگاه همیشگی قرار داشتیم من از یونی رسیدم از سرویس پیاده شدم رفتم پیش همسری تا جلوی در من رسوند از اونجا باز بدون ماشین رفت خونشون وقتی میبینم داره ازم دور میشه از پشت سر نگاهش میکنم ناخوداگاه برمیگردم به همون روزهایی که هنوز باهم نبودیم نفسیم ازخونشون میومد بیرون تا بره یه جایی منم یواشکی از پشت پنجره اتاقم نگاهش میکردم اون روزها بهترین شیرین ترین روزهای نوجوونیم بود هیچ وقت از یادم بیرون نمیره
چقدر شیطون بودم مامان از دستم عاصی بود سال اول دبیرستان نزدیک چهارشنبه سوری زنگ تفریح که شد رفتم wc ترقه انداختم بعدم معلممون نیومد منم نماینده کلاس بودم با بچه ها برنامه فشن گذاشتیم از در کلاس گروهی میرفتیم بیرون مانتو شلوار شال گردن عجیب غریب تنمون میکردیم میومدیم تو قر میدادیم باز میرفتیم بیرون
کلاً کلاس هماهنگ خوبی داشتیم اون سال هم کلاسمون به عنوان زرنگترین کلاس معرفی شد از هر کلاس هم دونفر از زرنگترین بچه ها رو به انتخاب رای گیری همه معلم های شیمی فیزیک...فرستادن اردو که تو کلاسمون یکی از اون دونفر من بودم
جالبه که در دوران تحصیلم از ابتدایی تا پیش دانشگاهی من فقط دو سال نماینده نبودم
اونوقت من با این کارام وقتی میخواستم از جلوی همسری که اون موقع پسر همسایه روبرویمون بود رد بشم انقدر متین خانوم ساکت رد میشدم که بنده خدا همسری تا همین چندسال پیش فکر میکرد من از اون دسته دخترای بسیار اروم و ساکتی هستم که تا حالا کلمه ای به اسم شیطونی به گوششون نخورده
حالا دیگه بطری بازی شرطهایی که با دوستام می بستیم بماند
اخرین قرار پارسالمون که بعد از جینگیلاسیون رفتیم پارک همیشگیمون
شب قبلش قبل از شب بخیر گفته بود فردا برات کلی سورپرایز دارم
بعد از اینکه رسیدیم همسری کیفشُ اورد منم که میدونید کنجکاو هی میگفتم توش چیه ببینم گفت نه خودم نشون میدم هیچ وقت نشد من بگم خودم ببینم بگه بفرمایید برعکس هر چقدر ذوق من برای کشف معما بیشتر باشه ایشون سختگیرتر میشه هی قضیه رو کِش میده تا دیرتر نشونم بده
اول از کیفش یه جعبه دراورد داد دستم جعبه پیتزا بود فکر کردم رفته پیتزا گرفته میخواستم دعواش کنم اخه قبل از عید من رژیم داشتم بعد که تکون دادم دیدم نه خیلی سبکِ گفت روی جعبه رو بخون وقتی خوندم دیدم ادرس یونی هستش یادم افتاد این جعبه پیتزایی بود که اولین روز یونی باهم خوردیم من به عنوان شیرینی دانشگاه قبول شدنم همسری رو مهمون کرده بودم عشقم جعبه رو یادگاری نگه داشته بود
همسری برخلاف اکثر اقایون که اصلا این مسائل براشون مهم نیست خیلی به این چیزا اهمیت میده بسیار مرد رومانتیکی هستش مطمئنم حتی اگه ایشالا صدساله هم بشیم روز تولد سالگرد دوستی حتی اولین sms رو که بهش زدم روزش رو فراموش نمیکنه همونجور که تو این پنج سال فراموش نکرده
بعد از یاداوری خاطرات روز اول دانشگاه یدفعه یه قاب خوشگل برای گوشیم داد بهم خیلی خیلی خوشحال شدم ازش تشکر کردم چون از قاب قبلیم اصلا خوشم نمیومد از دستش راحتم کرد چند روز قبلش بهم گفت با دوستم اومدیم برات قاب بگیرم بعد که اومد خونه گفت شرمنده گلم هرچی گشتیم چیزی پیدا نکردیم مدل گوشی تو اصلا قاب نداشت بعد که یدفعه قاب از کیفش دراورد کلی خوشحال شدم
بعدم کلی ترقه کپسولی...برام خریده بود
من گفتم خیلی زیاده چندتاشو ببر بده به نازنین بزنه که قبول نکرد منم باز کلی تشکر همراه با بوس کردم
و در اخر مثل هرسال یه سررسید خوشگل بهم داد که صفحه اولش عید رو بهم تبریک گفته بود سررسید پارسالم قرمز بود امسال صورتی جیر که عاشقشم خیلی شیکِ کلی براش نقشه دارم
چون کلی کار کرده بودم دم عید بود عروسک هامو شسته بودم به همسری گفتم دستامو ماساژ داد که همراه غر زدنشون بود که حق نداری از سال دیگه بشوریشون بزرگُ سنگین عروسکات بشوری میام میریزمشون دور
بعد از عید یعنی اولین قرار سال 93 که همسری قرار شد بیاد ایستگاه دنبالم چون ماشین تعمیرگاه بود باید یه قطعش تعویض میشد دیگه طاقت جفتمونم تموم شده بود نمیتونستیم صبر کنیم ماشین درست بشه
منم میوه شسته بودم موز هم همسری برخلاف من خیلی دوست داره براش برداشته بودم اما بعد از امتحان من زنگ زد گفت دوستم براش کار پیش اومده باید برم پیشش میرم بعد با اون میایم دنبالت منم گفتم نه برو پیش دوستت یه روز دیگه قرار میزاریم اول جفتمون دلخور شدیم من از اینکه دوستش پریده بود وسط قرارمون همسری هم از لحن تند من
بعد از امتحان دوم زنگ زدم گفتم برو من اصلا ناراحت نیستم و شدم فافای خوب
تو سرویس تو راه برگشت بودیم شیطون هی میومد تو جلدم داشت اغفالم میکرد ناراحت بشم از اونورم یه چیزی تو دلم میگفت درک کن خانوم ف.م(مخفف اسم فامیلم
)نزدیک ایستگاه بودم که همسری زنگ زد چون شیطون بهم غلبه کرده بود
اول نمیخواستم جواب بدم اما از اونجایی که تا حالا دلم نیومده از این کارا کنم جواب دادم گفتم که ایستگاه رو رد کردم نفسی گفت لوس نشو صداشم خیلی یدفعه ناراحت شد بد گفتم شوخی کردم
زودی قبل از پیاده شدن از سرویس یه کمی جینگیل کردم رفتم دیدم عشقم تو افتاب نزدیک نیم ساعت نشسته تا من بیام از صبح هم بیرون بوده خیلی خسته بود اما با این حال مثل همیشه پیش من شاد بود سعی میکرد پرانرژی باشه
کیفم رو باز کرد دید از خوراکی خبری نیست منم بهش گفتم از صبح تو یونی با اینکه گرسنه بودم اما نخورده بودم تا باهم خوراکی ها رو بخوریم اما وقتی گفتی نمیای منم از لجم همه رو خوردم حتی موز رو که سالی سه تا هم نمیخورم رو خوردم
به نفسی میگفتم خدا بهت رحم کرد اومدی اگه نمیومدی دیگه هیچی من داشتم امتحانت میکردم گفتم برو با دوستت اشکالی نداره ایشونم میخندید میگفت چرا خوب لوس
تو اتوبوسم من زیاد راحت نبودم جمعیت زیاد بود همه هم خیره به ما
والا نشسته بودیم کنار هم اینا یه جوری نگاه میکردن ادم به خودش شک میکرد
در همین راستا من هی مقنعه رو میکشیدم پایین مانتومو مرتب میکردم
از همسری فاصله گرفته بودم اما نگاه اینا تغییری نمیکرد
همسری هم میگفت چیه چرا اینجوری نشستی میگفتم هیچی بابا راحتم الکی میگفتم میخواستم دست به گریبان کسی نشه خدایی نکرده
عکس های عید نشون اقامون دادم یه کمی بازی کردیم با گوشی تا خودم خسته شدم همسری میخواست بازی کنه گفتم من قهرم اصن همش حواست به بازی ایشونم بی خیال شدن
مثل همیشه عشقم منُ تا جلوی در رسوند که اقای همسایه جلوی در بود نشد باهم بابای بازی کنیم
قرار بعدیمون که بازم فروردین ماه بود منم حسابی جینگول کردم تیپ عید زدم تا نشستم سریع بوسم کرد گفت خیلی خوشگل شدی تا خود پارک از خانومشون تعریف کرد گفت که از این روسری پهنا خیلی دوست داره به منم خیلی میاد
تا ماشن پارک کردیم همسری ژله نیمرو رو میل کردن کلی تعریف کرد
از قبل عید من دلم دلمه برگ میخواست منم که دلم یه چیزی بخواد دیگه نگاه نمیکنه ببینه فصلش هست نیست عشقمم رفته بود با دوستش از تجریش برگ مو برام پیدا کرده بود مثل اون سالی که دلم گوجه سبز خواست رفت تا بالاخره پیدا کرد خیلی برام این کاراش لذت بخش که به خواسته هام انقدر اهمیت میده حتی اگه فصل چیزی که میخوام نباشه میره میگرده تا اگه حتی نبود خیالش راحت باشه رفته گشته پیدا نکرده نه اینکه کلاً نگشته باشه خلاصه این برگ مو با لواشکی که خودم سفارش داده بودم برام از شمال گرفته بود بهم داد که انقدر اروم اروم خوردم تموم نشه تا چند روز پیش که اخرین تیکه رو وارد معده کردم
از پیش همسری قرار بود بریم خونه دوست مامان منم وقت نکرده بودم لاک بزنم لاکم رو اورده بودم همسری برام بزنه اول در لاک باز نمیشد همسری کلی زور زد بعد من گرفتم تا پیچوندم باز شد
به همسری گفتم دیدی زورم زیاد حواستو جمع کن اعصاب ندارم
اول که فرچه لاکُ نفس خان نمیتونست تو دستش درست بگیره بعد لاکی زد که بیا ببین یکی رو پوست زد یکی رو چندلایه زد کج زد انگار داشت دیوار رنگ میکرد فرچه رو از پایین میکشید بالا و بلعکس
بد جالبه این کارو با دقت کامل انجام میداد یه جوری بادقت کار میکرد که دلم نمیومد بزنم تو ذوقش اخر گفتم مرسی عزیزم نمیخواد ترجیح میدم لاک نزده برم مهمونی ایشونم گفت اخیش بیا راحت شدم خیلی سخت بود
بعد از خوردن خوراکی ها قدم زدیم همسری میخواست ما رو برسونه خونه دوست مامان اما گفتم نه چون داداشمم بود نمیشد بابای بازی کردیم از دور رفت منم تو راه خونه دوست مامان مشغول پاک کردن لاکم درحال راه رفتن بودم
دیگه بماند اینکه من انقدر دلمه خوردم مسموم شدم فرداش نرفتم یونی گلاب به رو شدم هفت ساعت در حال گلاب به رویی بودم
مثل قضیه ترشی شور مامان2 که انقدر خوردم باز این قضیه تکرار شد
مدل گلاب به رویی من یه جوریه یعنی به یه چیزی نگاه کنم تهوع بیشتر میشه مثلا یه سری به قاب عکس خانوادگیمون حساس شده بودم نگاهش میکردم گلاب به رو میشدم یا یه سری دیگه به صدا هرکی حرف میزد مامان یا داداشم من حالم بدتر میشد
قرار بعدی که تو اردیبهشت بود نفسیم با ماشین اومد دنبالم وقتی داشتم از رو پل هوایی رد میشدم از دور میدیدمش ذوق کردم نمیدونم چرا هروقت همسری رو میبینم غیرارادی لبخند میاد رو لبام تا خود پارک دستامو گرفته بود بوسشون میکرد بهم خسته نباشید میگفت گفت برای خانومم کولر بگیرم گرمش نشه عاشق بوی ادکلنشم وقتی میزنه با بوی خاص بدنش قاطی میشه با تمام وجود هوای اطرافمو از ته دل بو میکشم انگار دوست دارم سیر بشم رسیدیم پارک تو الاچیق نشستیم قدم زدیم پفک خوردیم یه کمی بازی کرد با گوشی حرف زدیم راه افتادیم از داخل کوچه منُ اورد عمه هم خونمون بود گفتم اگه الان پشت پنجره باشه ما رو ببینه چی مرد
بعدم برای دخترعمه کوچولوم که همسری زیاد دوستش نداره به دلیل اینکه من دوستش دارم
پاستیل خریدم بابای کردیم رفت
قرار بعدیمون تو خرداد بود که اول رفتیم من ازمایش خون دادم اومدم هی به همسری میگفتم ببین جاش مونده عشقمم جاشو بوس میکرد رفت برام ابمیوه گرفت گفت میرم در ماشین قفل کن منم قفل نکردم اخه تو اون چنددقیقه کی میاد منُ بدوزده
نفسی همیشه میگه من از ماشین پیاده میشم در ماشین قفل کن تو این دوره زمونه به کسی نمیشه اعتماد کرد اومد دید در ماشین قفل نیست به من گفت بی ادب مگه نگفتم قفل کن
اول البالو خوردم چون ترش بود هلو رو نخوردم همسری هم رانندگی میکرد تا برسیم پارک چندثانیه یه بار با چشم غره میگفت بخور گفتم
منم میخوردم میگرفتم جلوی دهن همسری ایشونم بخوره تموم بشه که از دستم گرفت خودش میگفت یه قورت دیگه بعدم گوجه خیاری که مامان برامون درست کرده بود تا فشارم بعد از ازمایش نیفته رو لقمه گرفتم خوردیم سوغاتی رو که بابا با عموها مجردی رفته بود مسافرت دادم به همسری یه کمی قدم زدیم حرف زدیم منم تا اخرین لحظه به همسری جای خونی که از دستم گرفتنُ نشون میدادم میگفتم بوس نکردی که همسری هم بوس میکرد
بعدم منُ تا جلوی در همراهی کرد رفت
عشقنامه:وقتی میبینم با اینکه کار داری همه تلاشتو میکنی تا برسی بهم وقتی خسته ای حتی چشمات باز نمیشه ولی سعی میکنی برای من پرانرژی باشی میخوام از خوشحالی داد بزنم به همه بگم چه عشق مهربونی دارم وقتی اون روز زیرچشمی نگاهت کردم دیدم با اون اُبهت مردونت چطوری دستامو گرفتی بادقت لاک میزنی دلم غش رفت برات مرد من بیشتر از همه ی دنیا ادماش دوست دارم
نظرات شما عزیزان:
ماهک 
ساعت19:05---9 مرداد 1393
سلام آجی توروخدافک نکنی ازت تقلیدکردم بخدامن تووب قبلیم میخواستم این کاروبکنم ولی اونودوس نداشتم تاریخ تولدامون وتاریخ اشناییمون تودرباره وبلاگ هست.gif)
دوست خوبم:سلام عزیزم نگو اینجوری ماهک جون اصلا تقلید کنی دختر مگه چی میشه دوستم
دریا 
ساعت23:47---31 تير 1393
فافا کجایی نمیای وب من هان؟.gif)
دوست خوبم:تعجبشو اومدم دخمل:))
روزنگار تقویم زندگی(سارا) 
ساعت11:21---31 تير 1393
سلام گلم
خدا روشکر که از پیش هم بودم خوشحالید
و شاکر
ایشالا همیشه کنار هم خوشبخت باشید دوست جون
دوست خوبم:سلام عزیزم مرسی سارا جون همچنین شما
د 
ساعت2:21---31 تير 1393
فداااااااااات بشممممممم
لینکی گلم
دوست خوبمک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دخمل دلتنگ 
ساعت16:36---30 تير 1393
دخمل دلتنگ 
ساعت16:28---29 تير 1393
سلام آجی جووووووووووووووووون
من همیشه میام پستاتو میخونم وبراتون آرزوی خوشبختی میکنم
راسی بیا دلنوشته های منم بخون
میسی میسی
دوست خوبم:سلام عزیزم خوش اومدی به صندوقچه ما
eli 
ساعت0:51---29 تير 1393
با ارزوی خوشبختی و کنارهم بودنتون برای همیشه
.gif)
دوست خوبم:مرسی الی
مریم 
ساعت21:55---28 تير 1393
.gif)
ای جونم معذب چرا؟ فکر کن همون 21 سالمه...
الان آشتی آشتی
دوست خوبم:
یه وبلاگ بزن بیشتر اشنا بشیم دیگه:))
مریم 
ساعت16:00---28 تير 1393
سلام فافا جونم
اولا که نظر اولی که گذاشتمو تایید نکرده بوده واسه همین قهر کردم
نظر دوممو که تایید کردی از حالت قهر دراومدم
اما بخاطر اینکه نظر اولم دوباره حذف شده ناراحتم
اتفاقا منم سبزه هستم و توی دبیرستان لاغر بودم
اما من 25 سالمه و فوق لیسانسمو گرفتم پس فکر نکنم اونیکه توی دبیرستان بوده من بوده باشما دختر گلی
زود زود پست بذار بی صبرانه منتظر پستای بعدیت هستم
عاشقونه هات ابدی عزیزم
دوست خوبم:اوووووووووووووووووووف چه عصبانی
الان دقیقا در کدوم حالت به سر میبری دخمل خانوم
نمیدونم چرا تا الان فکر میکردم 20 21 سالت باشه الان گفتی 25 یه ذره معذب شدم باهات
عزیزم بوس بوس
موناي ورپريده 
ساعت5:40---28 تير 1393
تمنا 
ساعت21:35---27 تير 1393
فرشته 
ساعت0:57---27 تير 1393
خانوم گل 
ساعت20:29---26 تير 1393
خانومی 
ساعت13:44---26 تير 1393
خانومی 
ساعت13:01---25 تير 1393
سلام فافا جون.واااای خیلی خاطرات خوب و قشنگی بود چه خوب کردی نوشتیشون تا همیشه برات بمونن.ایشالله زندگی خودت و همسریت همیشه پر از خاطرات خوب و قشنگ باشه عزیزم..gif)
.gif)
دوست خوبم:سلام مرجان جون مرسی عزیزم اره دوست دارم همشون ثبت بشه تا بعدا بشینیم باهم بخونیم اگه بمونه به دخمل ایندم اینجا رو نشون بدم
ایشالا شما هم همیشه سلامت باشید و شاد بووووس
رمز داری؟؟
مریم 
ساعت13:00---25 تير 1393
بازم نظر منو تایید نکردی
اصن دیگه قهرم تایید نمیکنم
دوست خوبم:خوب تو بزار من تایید کنم دخمل
مریم من دبیرستان که بودم یه همکلاسی به اسم فامیل تو داشتم لاغر بود پوستشم تیره عایا تویی اصن من از کجا متوجه بشم شَکم برطرف بشه:))
مرجان 
ساعت11:14---25 تير 1393
امان از این نگاه مردم آدم هیچ کاری هم نمیکنه ها ولی یه جوری نگاه میکنن که آدم به خودش شک میکنه.gif)
لاک زدن آقایون هم که خیلی خنده داره.gif)
دوست خوبم:ا ی ر ا ن ی ه ا کلاً عادت کردن وقتی حتی از کنارهم هم رد میشن بهم نگاه کنن نسل به نسل هم داره این کار منتقل میشه موروثی شده
هم خنده دار هم تودل برو:)
یه دوست 
ساعت0:40---25 تير 1393
دریا 
ساعت0:25---25 تير 1393
شیطوووون
دوست خوبم:کـــــــــــــــــــــــی من اَاَو:)
فاطیما 
ساعت0:09---25 تير 1393
اومد برات؟شد؟
دوست خوبم:اومد اما نمیدونم کجا بزارم قسمت تنظیمات...میزارم نمیشه نمیاد:(ممنون که فرستادی عزیزم لطف کردی
فاطیما 
ساعت0:08---25 تير 1393
چشم الان میدم
دوست خوبم:فدا مدا
همسری 
ساعت14:55---24 تير 1393