سلام به عشقم که 23 سالش تموم شد و الان 24 یه هفتشِ خانومش قربون قدو بالاش بره
از همین جا هفته گرد تولدش رو تبریک میگم ایشالا سایَت همیشه بالا سر من و بچه هامون در اینده باشه عشقم
و سلام دارم به همه ی دوستانی که میان اینجا هر روز به صندوقچه ما سر میزنن و یه تشکر ویژه دارم از اونایی که لطف دارن برای ما صلوات میدن نمیدونید هر سری که امار رو میبینم چقدر حس میکنم دوستون دارم چون با اینکه مجازی هستیم اما برای هم مهمیم این همه مهربونید به ما واقعا لطف دارید
خوب بچه ها از عنوان پیداست که ماجرا چی رو میخوام تعریف کنم اول یه ذره از تولد پارسال بگم که در یک اقدامی به نفسی گفتم وای من امتحان دارم میرم یونی روز تولدت پیشت نیستم بخاطر همین ما روز قبل از تولد همسری کیک کادو گل رو تقدیم کردیم و روز تولد رفتیم یونی چون مثلا امتحان مهمی داشتم و اصلا نمیشد نرم
اما شب قبلش نشستم الویه مواد کیک خونگی میوه وسایل....اماده کردم همسری هم اون وسط اس میداد چیکار میکنی گلم منم میگفتم هیچی بابا دارم درس میخونم
همسری هم که دیگه با این تمارض های من اصلا بویی نبرده بود فرداش که روز تولد همسری بود در راه یونی اس دادم سلام عزیزم تولدت مبارک....ایشونم که خوابالو بودن گفتم چه نشسته ای که بد بری خونه ما وسایل از مامان بگیری بریم مسافرت یه روزه امتحان کیلویی چندِ تولدُ عشق است
و اما امسال من دقیقاً از اواسط فروردین به فکر هدیه بودم میخواستم امسال یه جورایی فرق کنه اما زیاد چیزی به ذهنم نرسید تا اینکه گفتم بهتره امسال کادوهامو زیاد کنم همه رو بزارم تو ساک بهش بدم یک هفته مغازه ها رو زیرورو کردم به همه چی دقت کردم اما دیدم اگه من بخوام این کارو کنم اکثر کادوهام تکراری میشه چون مثلا دیگه شلوار ادکلن تی شرت...تو این چند سال به عشقم هدیه دادم
از طرفی هم دلم میخواست یه ذره هیجانی سورپرایزی باشه باز نشستم فکر کردم خلاصه تصمیم گرفتم برای جلوگیری از کادوهای تکراری به صورت نقدی هدیه بدم اینجوری هروقت چیزی لازم داشت میره میگیره اما از طرف دیگه دوست داشتم به سلیقه خودمم یه چیزی براش بگیرم بین کادوهام که هفت عدد بود عکسش رو براتون میزارم سه تا کادوی پوچ هم گذاشتم یعنی خالی دوتا جعبه خالی که داخلش نامه نوشتم یکی هم شیشه ادکلن خالی خودمُ
داخل جعبه پول 23 تا شکلات تلخ ریختم و 23تا دلیل دوست داشتن همسری رو نوشتم به شکل قلب گذاشتم داخل جعبه کادوها رو هم کادو کردم همه رو گذاشتم داخل تور خوجلم یکربع فقط چشمامو بستم چون تمام این کارا از ساعت 9 شب شوع شد تا یکربع به 5 صبح 5 هم اماده شدم پیس به سوی یونی
حالا بماند که اخر کار تورم برای کادوها کم اومد نزدیک بود بزنم زیر گریه
این یونی رفتن امسال من هم باز ماجرا داشت اول به همسری گفتم اخه اگه من نرم بابا شک میکنه واقعاً هم شک میکرد نمی گفت دختر تو به این سلامتی سرحالی بودی دیشب چطور یهو صبح نمیخوای بری به همسری گفتم من که دارم میرم یونی از چهارتا کلاس دوتاشو میرم تا ساعت یازده بعد شما بیا دنبالم به کمک دوستان هم حضور چهارتا کلاس رو زدم
وسط کلاس بودم ساعت یکربع به ده دیدم نفسیم اس داد من چند دقیقه دیگه میرسم بیا گوشی رو بده من بازی کنم باز برو سرکلاس منم از کادوها...عکس انداخته بودم اگه میدادم بازی کنه عکس ها رو میدید گفتم نه برو تو ماشین من الان میام حالا مگه استاد درس رو تموم میکرد
دیگه چند دقیقه اخر رو پیچوندم اومدم بیرون زودی رفتم دستشویی اما اصلا ارایش نکردم گفتم زود برم همسری بیشتر از این تنها نباشه تولدشه عشقم
از بوفه خوراکی خریدم رفتم پیش عشقم سرش پایین بود تا رسیدم بهش گفتم سلااااااام تولدت مبارک راه افتادیم سمت خونه تو راه اول بوسش کردم باز تولدش رو تبریک گفتم خوراکی ها رو خوردیم فلش خودم رو که اهنگ تولد چهار صبح دانلود کرده بودم گذاشتم همراه اهنگ خوندم دست زدم میرقصیدم همسری هم میخندید هی تذکر میداد فافا بشین نرقص ماشین پشتمونِ ماشین کنارمونه منم میگفتم امروز روزِ منِ میخوام تا خود مقصد قر بدم
به همسری میگفتم چیــــــــــــــــــه میبینم که منتظر کادوت هستی میبینم که امروز مهربونتر شدی بخاطر کادو ایشونم هی میخندید میگفت لوسُ ببینا
کوله پشتی رو گذاشتم رو پام گفتم نگا نکن میخوام چیکار کنم کیک کوچولویی که گرفته بودم دراوردم یه شمع گذاشتم روش یدفعه کوله رو برداشت دید میخواستم خفش کنم مخاطب خاصم رو حیف که تولدش بود
شمع روشن کردم باهاش رقص چاقو انجام دادم باز شعر تولد مبارک خوندم همسری فوت کرد گفتم خوووووب حالا وقت دادن کادوهاس یکی از کادهای پوچ رو دادم گفتم باز کن عشقمم با ذوق در حین رانندگی باز کرد دید ای دل غافل این که پوچ چشماش وقتی دید شیشه ادکلن خالیه خیلی بامزه شد منم حالا نخند کی بخند
اخه قبل از اینکه کیک دربیارم دستش رو انداخت تو کوله پشتیم گفت هههه دیدم کادوتو با خودت اوردی لو رفتی
کادوپیچ دوم رو دادم گفتم حالا این باز کن گفت نه نمیخوام اصلا قهرم دیگه
به شووری گفتم از کجا معلوم اینم پوچ نباشه من همین الان این جعبه رو از شما بیست تومان میخرم قبول یا نه ایشونم زرنگ گفت باشه میفروشم کلاً مسابقه ای راه انداخته بودیم سر این کادوها
اخر کادو دوم رو هم باز کرد که یه بسته بزرگ گوش پاک کن بود باز من شروع کردم به خندیدن قیافه نفسیم از دیدن کادوها دیدنی بود واقعاً انقدر خندیدم دل درد گرفته بودم همسری هم میخندید میگفت مسخره ی لوسُ ببینا بعد از به جا اوردن مراسم تولد بسیار باشکوه همراه با کادوهای گران قیمت و باارزش من
به همسری گفتم خوب دیگه من برسون خونمون مراسم تولد تموم شد شووری جونم هی میخندید گفتم چیه اقای محترم تحویل نمیگیری چه توقعی داری از من هااان اصل کار ارزش معنوی کادوها بود عشقمم میگفت به خدا همین که پیشمی روز تولدم برام بسه دیگه چیز دیگه ای نمیخوام منم با فکرای شومی که تو ذهنم براش از یه هفته قبل ریخته بودم تا خود مقصد هی تو دلم میخندیدم
گوش پاک کن برداشتم برای نفسی یه سمینار راجبش گذاشتم که برای استعمال خارجی است کلی هزینه کردم بابتش شیشه ادکلن رو هم میتونی بری بدی برات پر کنن دیگه اینا کاری بود که از دستم براومد عخشم حالا منُ برسون خونمون که تولد به پایان رسیده است
از اول اردیبهشت دنبال یه جای دنج خوب بودم تا به بهونه ای روز تولد همسری ببرمش اونجا جشن تولد اصلی رو اونجا بگیریم و کاملا براش سورپرایزی باشه در راستای این ایده من یک هفته تمام دنبال کاراش بودم یه روز از راه یونی میرفتم قنادی یه روز میرفتم فست فودی یه روز میگفتم نه رستوران خوبه اما گفتم نه وقت ناهار اکثرا سمت ما شلوغه یه روز گفتم بریم سفره خونه که دیدم به به دقیق همون روزی که این ایده به ذهن بنده خورده برادران با ون ریختن جمع میکنن هموطنان رو
خلاصه دوتا فست فودی خیلی شیک دنج از بین موارد انتخاب کردم اخر با یکیشون که مدیرش یه خانوم جوون بود هماهنگ کردم که من فلان روز با نامزدم میام کیک قبلش مامانم براتون میاره میخوام سورپرایزی وسط حرف زدن ما سفارش دادنمون کیک با شمع های روشن بیارید اونم گفت باشه اما روز قبلش به من زنگ بزن باز هماهنگ کن منم هشت اردیبهشت به قنادی و فست فودی زنگ زدم گفتم من مانتو روسری صورتی میپوشم ساعت دوازده میرسیم وسط ناهار خوردنمون کیک بیارید گفت باشه به قنادی هم زنگ زدم گفتم چه مدلی میخوام اخه دوتا مدل رو یکی کردم یاداوری کردم که خنگ بازی درنیارن تو نوشته ها دقت کنن حرفی رو جا نندازن
اما از اونجایی که ادم وسواسی هستم صبح روز تولد قبل از کلاس باز زنگ زدم قنادی که یاداوری کنم کاراشونو شماره رو اشتباهی گرفتم یه خانوم خواب الو برداشت گفت خانووووم اشتباه گرفتید منم عذرخواهی کردم دیگه تو دلش بهم چی گفت ایینه بهش ایـــــش
حالا برگردیم به خود صحنه این ماجرای پشت صحنه بود
تو راه مشغول رقص خوردن خوراکی ها بودیم که حرف انداختم اره راستی یادته اون هفته گفتم با دوستم رفتیم فست فودی خیلی خوب بود(حالا اصلا من با دوستم نرفته بودیم هفته قبلش الکی و مصلحتی گفتم رفتیم)گفت اره گفتم بیا الانم بریم تولدته میخوام بهت ناهار بدم مهمون من همسری هم اول گفت نه چون مامان جون بابا جون میخواستن بیان خونشون به مناسبت تولدش گفت دیر میشه حالا هی من میگم بریم همسری میگه نه سری بعد میریم اما از اونجایی که من یک فافای باهوش هستم گفتم باشه اما باز بعد از چند دقیقه به یه نحوی راضیش کردم که اصلا شک نکنه براش برنامه دارم
نزدیک خونه بودیم گفتم میخوایم بریم یه چند دقیق من برسون خونه سری مانتوم رو عوض کنم یه ذره ارایش کنم میخوایم بریم ناهار خوجل موجل بشم تولدتم هست گفت باشه مامان همون موقع زنگ زد گفت کیک بردم دادم اما بابات زنگ زد گفت امروز زود میام تا یک دیگه خونست
دیگه منم اومدم خونه اما مانتومو عوض نکردم کادو برداشتم زنگ زدم به مدیر فست فود گفتم من مانتوم سرمه ای نه صورتی گفت باشه هروقت اومدی یه اشاره بده بدیو بدیو رفتم پیش همسری پیش به سوی سورپرایزی
نفسیم که از چیزی خبر نداشت کادو رو دید لبش به خنده باز شد گفتم چیه اقای محترم به این نگاه ننداز
وسط را یه جوری خیلی تمارضی گفتم اَاَاَ کیکت رو حالا چه جوری بدم بابا داره میاد تو یخچالمون گذاشتم عشقمم که مهربون باور کرده بود دیگه تولدش ساده برگزار شده سورپرایزی مثل پارسال نداره گفت اشکالی نداره گلم من میبرم خونه گفتم اخه دوست داشتم باهم کیک میبریدیم شمع فوت میکردی(ایکون فافا ناراحتیان)
الکی به هوای اینکه وقت نیس کادوها رو هم با خودم بردم داخل اول من وارد شدم به خانوم مدیر یه چشمک زدم که یعنی اِهم ما اومدیم ایشونم با لبخند همراه چشمک جواب داد کارکناش پنج شش نفری بودن انقدر تابلو به ما زل زده بودن مشتاق دیدن همسری بودن احتمال لو رفتن داشت بوجود میومد از بس من هی زنگ زدم رفتم اومدم همه مشتاق بودن این جنتلمن زندگی منُ از نزدیک ببینن که واسش اینهمه در تبُ تابم
رفتم یه جایی رو انتخاب کردم که نفس خان پشتش به سکو میزا باشه خودمم روبه رو نشستم چنددقیقه طول کشید تا دوتایی به تفاهم رسیدیم که چی بخوریم من گفتم دو مدل سفارش بدیم نون سیر هم میخواستم که همسری گفت خوشمزه نیست کلی از ذوقزدگی من خندش گرفته بود گفت مثل بچه ها میمونی هی از این میخوام از اون میخوام
منتظر غذا بودیم که خانومه به من اشاره کرد الان بیارم گفتم اره چند دقیقه بعد یکی از پیش خدمتا کیک در دست اومد به سمت ما از همون دور دیدم برخلاف تاکید بسیارم سر اینکه 23تا شمع رو روشن کنن نکردن یه لحظه نزدیک بود همسری سرش رو بچرخونه ببینه که الکی مِنو رو کشیدم جلوش گفتم ای بابا کاش از اینم سفارش میدادیم همسری هم باز داشت به کارای من میخندید که پیش خدمت رسید کیک گذاشت رو میز وای نمیدونید چه لحظه ای بود چشمای نفسیم گرد گرد شده بود با تعجب به من خیره شده بود منم زود گفتم تولدت مبارک
انقد شوک شده بود تا کیک گذاشت رو میز درجا شمع ها رو فوت کرد من باز شمع روشن کردم گفتم باید همه شمعا روشن بشه اما چون مامان خانومم شمع ها رو بدجایی گذاشته بود ژله روی کیک اب میشد نشد همه رو روشن کنیم پیش خدمت دوتا ظرف چاقوی بزرگ تزیین شده چنگال یکبار مصرف اورد همسری هم هی میگفت وای این چه کاریه من خجالت میکشم
کیک برید من باز همچنان درحال تبریک گفتن بودم کیک گذاشتم دهن همدیگه
یه تیکه بزرگ از کیکم دادیم به بچه های اونجا بخورن حالش رو ببرن
موقعی که داشت کیک رو می اورد اهنگ دوست دارم گروه سون رو با صدای بلند گذاشت که من وهمسری خیلی دوستش داریم همیشه برای هم میخونیم
من اصلا نگفته بودم این اهنگ رو بزران شانسی گذاشتن نفسی هم خیلی خوشش اومد کلی نگاه های عاشقانه ردو بدل کردیم منم هی به شوخی میگفتم ای بابا باخشم نگام نکن دیگه میترسم
بعدم نوبت کادوها بود کادو اصلی رو گذاشتم کنار گفتم این اخر باز کن اون چندتای دیگه رو باز کرد از تی شرت خیلی خوشش اومد باز کادوی پوچ بین این سری از کادوهامم بود
بعدم ازش عکس انداختم با کادوها اما با کیک یادمون رفت منم عکس نگرفتم چون ارایش نداشتم
ناهار رو زدیم من از پیتزای همسری خوردم ایشونم از ساندویچ من خیلی چسبید کلی سر غذا خوردنمون خندیدیم سس نمک سرمیز رو که با سرویس اورده بودن نخوردیم من انداختم تو کادوها اوردم سر این همسری تا چند روز بهم میخندید
موقع غذا خوردنم گفت یکی از دوستام با دوست دخترش میره بیرون همیشه میاد به ما میگه اره گرسنم بود اما پیشش چندتا تیکه از پیتزا یا غذام رو نخوردم کلاس داره اما من اینجوری نیستم گفتم اره بابا اونا خولن ما که دیگه از بچگی باهم بودیم دیگه این حرف ها رو باهم نداریم عزیزم
به نفسیم گفتم که چند روز میام میرم این بچه ها دیگه با من رفیق شدن الان یه برنامه دیگه هم برات دارم میخوان بیان این وسط قر بدن بد اشاره میکردم الکی میگفتم بچه ها بیاین دیگه بابا
رقاصا چرا نمیان
شووری جونم هی میخندید میگفت لوس ببیناااا
بعد میگفت فکر نکن خانومه به توچشمک زد از در اومدیم تو به من زد
همه ی کارکنای اونجا یه جوری باافسوس به نفسیم نگاه میکردن گفتم ببین الان اینا دوست داشتن خانومشون مثل من بود همسری گفت اره الان اینا با خودشون دارن فکر میکنن من حتما از اون بچه مایه دارای خفن هستم تو هم اینکارارو میکنی که خودتو به من بندازی
از اونجایی که لبخونی من قویه دیدم از دور یکی از کارکنای اونجا گفت به نظرت بهشون چند میخوره به من اشاره کرد اون یکی هم گفت پونزده شونزده
مامان اس داد گفت بابات گفت کنسل شد دیر میام خونه لجم گرفت مقداری
اما همین که دیدم بهمون خوش گذشت لجم فروکش کرد گرچه کمی عجله ای برنامه پیش رفت نشد لباس عوض کنم خوجل موجلتر بشم برای اقامون روز تولدش
اما خیلی روز خوبی بود برامون خداروشکر به نفسیم هم خوش گذشت این برام از همه چی مهمتر بود
عشقم گفت سرراه قبل از اینکه برسونمت بریم پارک میخوام ازت تشکر کنم پشت فرمون که نمیشه اما دیگه دیدیم کیک داره اب میشه نرفتیم همونجا کلی تشکر کرد تا شبم کلی بوس اس ام اسی تقدیر تشکر از خانومش کرد
منم از بس گفتم کاری نکردم خواهش میکنم کم مونده بود از تشکر زیاد همدیگرو بزنیم
بعدم که رسیدم خونه سرکوچه دالی بابای کردیم باهم نفسیم رفت خونشون منم اومدم خونه
دوستای مهربون به افتخار تولد همسری یک روز ادامه مطلب رو بدون رمز میزارم خاموشا بشتابید که بعدا درخواست رمز نفرمایید
دوستون دارم
عشقنامه:روز تولدت واقعا بهم خوش گذشت مخصوصا وقتی میدیدم تو هم شادی داره بهت خوش میگذره از اون موقع هروقت میریم رستوران همش با اون روز مقایسه میکنم اون روز برام رویایی تر میشه با اینکه غذامون ساده بود اما بهترین دلچسب ترین ناهار عمرم رو خوردم هروقت از کنارش رد میشم بازم ناخوداگاه ذهنم تمام خنده ها لحظه های اون روز رو مرور میکنه از مرور کردنشون یه لبخند میشینه رو لبام دوست دارم با تک تک سلول های وجودم مرد نازنین من
نظرات شما عزیزان:
آتوسا 
ساعت19:10---11 مرداد 1393
کامنت یواشکیم اومد؟!!.gif)
دوست خوبم:اوهوم میدونی چیه من خودم دقیقا چندروز پیش همین تو فکرم بود + یه کار دیگه:))مرسی از اینکه به فکرمی دوستم بوووس
اتوسا 
ساعت13:26---11 مرداد 1393
کامنتم اومد؟
دوست خوبم:کامنت مربوط به صندلی داغ اومد عزیزم غیر از اون دیگه چیزی نرسیده
اگه مربوط به اون کامنت یواشکی هست نه چیزی نرسیده بدو باز بفرست:))
آتوسا 
ساعت19:01---10 مرداد 1393
فافا جون،من چطوری میتونم یه چیزی بهت بگم که جناب همسریتون نبینن؟؟.gif)
دوست خوبم:بدیو همین جا تو کامنت بگو همسری نیست مسافرتِ:))
یه دوست 
ساعت20:10---31 تير 1393
hadis 
ساعت19:04---27 خرداد 1393
سلام وب با حالی دارین
دوست خوبم:ممنون
یاسمن(سه شنبه ها) 
ساعت14:25---20 خرداد 1393
فافا خانوم رمزو رد کن بیاد.gif)
دوست خوبم:از فافا به یاسمن رمز با موفقیت ارسال شد
فاطيما 
ساعت11:04---5 خرداد 1393
رویا 
ساعت2:51---4 خرداد 1393
سلام عزیزم تبریکات منو بپذیر انشالا هی بیای برامون خبرای خوب و عکشای زیبا بذاری.عاشق کیکت شدم عزیزم.راستی جواب سوالتو نوشتم توی وبم.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:به به سلام استاد جون دلم برات هی تنگ میشه دیر به دیر وبلاگ رو اپ میکنی
امدم دوستم
zahra 
ساعت9:20---2 خرداد 1393
سلام
خانوم حسابی فکرت لایک داره با این برنامه ها و سورپرایزایی که گذاشتی.gif)
اصن حسودیم شد دلم خواست یکی منم سورپرایزکنه
فقط حیف من دیر رسیدم عکسا رمزدار شد.gif)
پاسخ:سلام زهرا جون مرسی عزیزم خوب بگو تولذت کیه یه برنامه هم واسه تو بچینم
ای بابا دیر اومدی اما اشکال نداره چون از دوستای خوبمی یه ساعتی رو کامنت بزارم که دسترسی به اینترنت داری اون ساعت رمز بردارم
آزی 
ساعت17:02---1 خرداد 1393
غزل 
ساعت12:55---1 خرداد 1393
چه خوشكل چه زيبا ادم شاخ درمياره كچل مو درمياره.gif)
فافا جون خيلييييييييييي زحمت كشيدي ميدونستي ؟؟
باور كن وقتي عكسا رو نگا ميكردم همش فكر زحمتش بودم
خيلي وقت گذاشتي
عشقتون پايدار
خوشحال ميشم يكم به عشق ايمان زيادتر ميشه
ميبينم هنوز هم عاشقاي واقعي وجود دارن.gif)
پاسخ:شعرشو نگاه کن دختره ی شاعر
اره بابا میدونم خودم خیلی:)
اینا در برابر عشقم چیزی نیست دوست داشتم میشد بیشتر از اینا رو براش برنامه ببینم
امیدوارم یکی مثل خودت ماه قسمتت بشه عزیزم
مریم 
ساعت17:14---31 ارديبهشت 1393
سلام فافا
واااااااااااااااااای دختر شاهکار کردی
خوش به حال آقای همسری
خیلی لذت بردم
عاشقونه هات ابدی عزیزم.gif)
پاسخ:سلام دوست بامعرفتم
ایشالا یه عشق پاکم قسمت تو بشه عزیزم
فاطيما 
ساعت10:29---31 ارديبهشت 1393
فافاجون معركه اي واقعا كه تكي عشقت بايد به داشتن تو افتخار كنه
الان خيلي شوكه ام نميدونم چي بگم فقط ميتونم بگم كاش منم ميتونستم مثل تو باشم تو حرف نداري گلم
پاسخ:مرسی عزیزم معرکه ای از خودتونه:)
بیا بغلم بوست کنم عزیزم نمیخواد چیزی بگی
یه چیزی بگم من یادم میره وبلاگ داری الان لینکت میکنم
ميشا 
ساعت9:52---31 ارديبهشت 1393
فافا من چند روزه اين پست رو باز ميكنم اولش رو خوندم فكر كردم همون قديميه است ..نميدونستم بقيه همين رو نوشتي...
براي همين دير اومدم
به به چه تولد عالي برگزار كردي دست دوستم درد نكنه كه اينقدر زحمت كشيده
انشالله ساليان سال در منزل خودتون اين روز مهم رو جشن بگيريد...
پاسخ:اخی عزیزم
ممنون میشا جون
اتفاقا واسه منزل خودمونم الان کلی برنامه دارم:)مواظب خودت دختر نازت باش
غزل 
ساعت20:32---30 ارديبهشت 1393
صبا-یک بانو 
ساعت15:47---30 ارديبهشت 1393
خوش به حال آقای همسری
دختر عجب سوپرایزی عالی بود.gif)
فافا مگه شما عقد نکردید؟پس چرا بابا ممکن بود ایراد بگیرن؟ببخشید فضولی میکنم
پاسخ:اهان محکمتر تشویق کنید صدا کمه:)
نه عزیزم عقد نکردیم فهلا منتظریم شرایطمون جور بشه بد عقد کنیم
دریا 
ساعت11:30---30 ارديبهشت 1393
سالی 
ساعت21:44---29 ارديبهشت 1393
تولد همسرت مبارک باشه عزیزم
ایشا.. سالیان سال در کتپنار هم خوشبخت باشین
فافا جون ما منتظر عکسا هستیم.gif)
.gif)
.gif)
پاسخ:ممنون دوستم
همچنین شما اقای خوبتون
باشه عزیزم سعی میکنم زودتر بزارم
خانوم گل 
ساعت20:20---29 ارديبهشت 1393
واااااااای فافا خیلی خوب بود.خیلیییی
خط به خطش که میخوندم نیشم باز بود.gif)
یعنی دختره شیطون تو این فکرا از کجا به ذهنت میرسه.gif)
مطمینم همسریت با داشتن خانومی مثل تو هیچوقت پیر نمیشه
آقای همسر قدر این فافای مارو بدون.خیلی دوست داره ها
لحظه به لحظشو تصور میکردم.معلومه حسابی خوش گذشته بهتون
بازم تولده همسریت مباررررررک .gif)
پاسخ:
یهو خودشون هجوم میارن به ذهنم شیطونا:)
اِهم اِهم شنیدی همسرجان با شما بودن
اینُ جدی میگم خانوم گل من زیادم خوب نیستم اما انقدر همسری خوب مهربون بود منم ازش یاد گرفتم
حالا بزار عکس ها رو بزارم اون موقع تصوراتت کاملتر میشه
مواظب خانوم گل شماره 2 باش خانوم گل بوس بوس
مهدیه 
ساعت0:45---29 ارديبهشت 1393
سلام عزیزم
بازم ی روز قشنگ دیگه
من ب ی نتیجه ای رسیدم فافا جون تو و همسریت ی صفای خاصی تو رابطتتون دارید که با خیلیا فرق داره
اگه بگم بعد از سال ها شایدم برای اولین بار واقعا دلم خاست این احساسو تجربه کنم
خدا حافظ دلاتون باشه
پاسخ:سلام مهدیه جون خوبی عزیزم
ایشالا تو هم یه عشق واقعی رو تجربه کنی دوستم
همسری 
ساعت21:23---28 ارديبهشت 1393