سلام به عشق خودم و دوست جونیا خوبید نماز روزه هاتون قبول باشه
ترم تابستونی برداشتم چقدر سخته رفت امد با زبون روزه
شووری جون میگه روزایی که کلاس داری روزه نگیر اما نمیشه که نگیرم حیفم میاد اخه بعدا نمیتونم روزه قضا بگیرم الان جو ماه رمضون گرفتتم
از جو خارج بشم دیگه زورم میاد
بعد از کلاس اولم نفس خان زنگیدن حرفیدیم هی می گفت چرا بی حالی منم اخر از دهنم در رفت گفتم تشنمه دیگه نفسی شروع کرد برو اب بخور برو اب بخور برو اب بخور فکر کنم تو یه ربع مکالمه ده بار گفت
گفت بیام دنبالت گفتم نه اخه دلم نمیومد با زبون روزه تا بیاد دم یونی برسونتم خونه دو سه ساعت بد رانندگی می کرد تو افتاب اونم با زبون روزه سر کلاس کلی با خودم کلنجار رفتم که بگم شووری بیاد یا نه اخر دیدم دلم براش خیلی تنگیده نمیتونم چند روز دیگه وایسم تا قرار بزاریم خلاصه در حین درس دادن استاد به نفسیم اس دادم بیا استادم که ول نمی کرد یه نفس درس می داد اونم چه درسی شیمی الی
بعد از تموم شدن کلاس رفتم خوجلانسی انجام دادم
به نفسیم زنگ زدم با وولم بالا گفت سلاااااااااااام جیگرم اگه یکی پیشم بود صد در صد صدای نفسیم می شنید
گفت دو سه دقیقه دیگه میرسم حالا هی من میخام قطع کنم پشت فرمونه خطرناکه نمیزاره که حرفای شیرین بامزه میزنه منم خندم گرفته بود نمیتونستم خداحافظی کنم اخر گفت اوه اوه پلیس بالاخره رضایت داد قطع کردیم من رفتم جلوی در یونی منتظر بودم عشقم بیاد شاید ده دقیقه هم منتظر نبودم این برای اولین بار بود که من منتظر شووری بودم تو افتاب واقعا سخت بود باز یاد این افتادم که عزیز من چقدر مهربونه که همیشه منتظر من می مونه چه تو گرما چه تو سرما هیچ وقتم غر نمیزنه حتی وقتایی که خودشم کار داره زودتر از من میاد میگه دوست ندارم تو زودتر از من برسی وایسی تو خیابون تا من بیام
تا نشستم گفت وای چه عشقم خوشگل شده این چیزه که زدی به چشمت جدیده ها من نمیدونم چه جوری از پشت عینک دودی نفس خان ما دیده من رنگ مداد چشمم رو عوض کردم
انقده خوشم میاد بهم انقدر توجه داری که همه تغییرات هر چقدرم کوچولو بوده زودی متوجه میشی اما وقتی میگم چه پسر بچه که از کنارمون رد شد بانمک بود نه میگی ندیدم گلم حواسم نبود اما بجاش حواست به قدمایی که من میزارم هست تمام مدت مراقبمی
همینجوری که دستامون تو دست هم بود سرمو گذاشتم رو شونه عشقم نفس خانم هی سر ما رو می بوسید
ترسیدم تصادف کنیم سرمو برداشتم گفت کجا سرتو بزار ببینم بعد با یه دست بغلم کرد گفتم نکن خطرناکه
شووری جونم می خندید کم کم فشارم داشت میوفتاد نفسیم صندلی خوابوند منم در حین استراحت غیبت می کردم وسطاشم با تهدید می گفتم حواست هست می گفت بله بفرمایید منم میگفتم خوب کجا بودیم کلا شده بودم مثل این خاله قزیا
اخرش دیگه باتریم تموم شد گفتم وای فکم خسته شد نفس خانم خندید قربون صدقمون رفت
صدای موزیک بردیم بالا حرکات نمایشی انجام دادیم
نفسیم این کارارو میکنه انقده جیگرتر میشه دوست دارم قورتش بدم
همش منو میزنه میگم نکن دیگه دردم میاد میگه به من چه خواستی انقد جیگرنشی کلا نفسی یکی از ابراز عشق کردناش چلوندن بندس تازه سعی میکنه اروم بزنه همیشم بعدش دچار عذاب وجدان میشه میگه دردت اومد من میگم اره به مامانم میگم هی لپمو میکشی نیشگونم میگیری
دیروزم یهو می خواست نیشگونم بگیره منم نمیزاشتم یه ماشین از کنارمون رد شد با تعجب نگامون کرد فکر کرد داریم دعوا میکنیم من و شووریم کلی به قیافه اقاهه خندیدیم
یه سوتی دادم یه دفعه همسری زد کنار گفت من چه گناهی کردم خدا خانمم چرا اینجوریه دیگه نمیتونم به این زندگی ادامه بدم یعنی عاشق این کاراشما
عشقنامه:دیدم برای اینکه حواسم به تشنگی نره با اینکه خودتم روزه بودی خسته چقدر سعی کردی که حواسم پرت بشه دیدم با اینکه مهمون داشتیدو درست نبود تنهاشون بزاری اما با ذوق همیشگی لبخندی که من با هیچی عوضش نمی کنم اومدی دنبالم بعضی وقتا در قبال این همه خوب بودنت کم میارم به خدا فقط میتونم بگم عاشقتم تمام دنیای من
نظرات شما عزیزان: