شنبه 26 آبان 1392برچسب:, :: 18:25 :: نويسنده : فافا
سلام به همسر مهربونم و دوستای حاضر در وبلاگ من ونفسیم این چند روز میخواستم دست به خاطره بشم اما بخاطر این ایام محرم دلم نمیومد خلاصه دیگه امروز دست به کیبورد شدم خوب از اونجایی که بنده کمبود خواب شدید داشتم و در خواب بیداری الارم گوشی رو سه بار خاموش کردم و گرفتم خوابیدم مامان همسری پارسال هم زحمت کشیده بود چند مدل ترشی برام درست کرده بود واقعا دستش درد نکنه همیشه هم میدونه من مربای به دوست دارم فصلش میشه درست میکنه بهم میده امسال هم همسری بهم گفت داریم ترشی درست میکنیم تو پارک قدم زدیم حرف زدیم نارنگی پرتغالی که از خونه اورده بودم با نمک فراوون خوردیم خیلی چسبید تو راه رفتن به پارک بودیم عشقم یه جمله گوهرباری از رو خشم گفت که اول شوکه شدم عشقنامه:زندگی من خودم میدونم بعضی وقتا انقدر بداخلاق کم طاقت میشم که خودمم کلافه میشم از خودم اما تو همیشه یه جوری رفتار میکنی که همیشه خودم از رفتارم شرمنده میشم بعضی وقتا به خودم میگم هیچ مردی به مهربونی تو نیست حداقل من تو فامیل دوستا آشناها هیچ مردی رو به خوبی مهربونی صبوری تو ندیدم به رفتارات نگاه میکنم دلم به اینکه انقدر خوب مهربونی میسوزه خاله هام که خبر ندارن من تو زندگیم همچین فرشته ای دارم گاهی وقتا که میبینن چه کم طاقت زودجوشم میگن خدا به همسر آیندت رحم کنه خیلی کم طاقتی منم تو دلم میگم من یه مردی دارم که همیشه در مقابل این رفتارای من جوری برخورد میکنه که من از این همه مهربونیش شرمنده میشم حتی وقتی ازش عذرخواهی میکنم بابت کارم میگه من که چیزی یادم نمیاد که بخاطرش ببخشمت عشق من اگه اخلاقش غیر از این بود جای تعجب داشت عشق من مرد من تو دنیا یه دونس اونم مال منه ازت معذرت میخوام بخاطر حرفها رفتارایی که داشتم عمر من بخدا یه نگاهت رو با کل دنیا عوض نمیکنم دوست دارم بیشتر از جونم ادامه مطلب ... ![]()
سه شنبه 14 آبان 1392برچسب:, :: 18:30 :: نويسنده : فافا
سلام به مرد زندگیم و دوستای مهربون خودم خوب بگذریم براتون بگم که یکشنبه دو هفته پیش رفتیم مسافرت یک روزه خیلی خوش گذشت همسری از وسط راه یونی اومد دنبالم منم روز قبل کلی با خودم خوراکی جمع کرده بودم از جمله گوجه خیار پنیر که شووری جونم رفت بربری داغ هم گرفت یه صبحانه اونم زیر نم نم بارون خوردیم بعد از بنزین زدن زدیم به جاده تا برسیم من هی خوراکی میوه میدادم به همسلی میگفت بسه دیگه جا ندارم منم گوش نمیکردم باز میبردم نزدیک دهنش میگفتم بخور نفسی هم میگفت حالم داره بد میشه بسه از تو چادر داشتیم بیرون رو نگاه میکردیم نفسیم گفت بیا ببین اینجا رو دیدم وای یه عالمه گوسفند فکر کنم نزدیک صدتا میشدن گفتم بیا بریم باهاشون عکس بگیریم گفت نه خطرناکه سه تا سگ گله داره از دور نگاهشون کن تو راه نفسم رفت اب بگیره اومد یه بسته لواشک خوشمزه انداخت رو پام گفت ببین چی خریدم منم که عشق ترشیجات بسیار از این حرکت به جای نفسی ذوق زده شدم عشقنامه:وقتی به رفتن دور شدنت بعد از این همه ساعتی که پیش هم بودیم نگاه کردم مثل بچه ها دلم بهونت رو گرفت بغض تو گلوم جمع شد مخصوصا وقتی گفتم دیگه نمیتونم ببینمت گفتی اره الان پیچیدم تو خیابون دلم بیشتر گرفت صدات رو داشتم اما خودت رو نه عشق من نمیدونم شونه هات چی دارن که هروقت سرمو میزارم روش احساس ارامش میکنم حسش مثل دستات همیشه برام تازس دوست دارم بیشتر از جونم ادامه مطلب ... ![]()
پنج شنبه 9 آبان 1392برچسب:, :: 13:50 :: نويسنده : فافا
دوستای عزیزم همسری یه چند روزیه ناراحت یه مشکلی پیش اومده فکرش مشغوله میدونم دلهاتون پاک اگه امکان داره برای جور شدن کارش دعا کنید حتی با فرستادن یه صلوات دوستون دارم ![]()
جمعه 3 آبان 1392برچسب:, :: 17:6 :: نويسنده : فافا
سلام به عشق خوجلم و سلام به دوستای مهربون خودم یکشنبه هفته پیش سرکلاس ریاضی بودم وسط کلاس دلم پر زد برای نفسیم یه اس براش فرستادم ایشونم جواب دادن نمیشه منم یه سورپرایز برات دارم گلم بعد از کلاس از اونجایی که کنجکاوم زنگ زدم تا تمام سعی تلاشم رو کنم از زیر زبونش بکشم که سورپرایزش چیه اما نگفت که نگفت دیگه تا برسیم خونه من یاد شوک اون لحظه خودم می افتادم میخندیدم نفس خان هم یاد قیافه وحشت زده من می افتاد میخندید منم گفتم باشه یکی طلبت عزیزم یه اهنگی اومد که کلی ادم رو وادار میکرد حرکات موزون انجام بده منم دستم رو گذاشته بودم رو کنسول انگشتام رو با ریتم اهنگ تکون میدادم نفسی زد رو دستم که یعنی نکن فردا تولد مامان 2(مامان نفسیم)هستش اینجا رو شاید هیچ وقت نخونه اما دوست دارم از اینجا هم بهش تبریک بگم مامان جون مهربونم تولدت مبارک ایشالا هزار ساله بشی عشقنامه:زندگی من هزار بار ممنونم که بخاطر من داری همه سختی ها رو تحمل میکنی منم قول میدم برات بهترین همسر دنیا باشم قدر همه خوبی های عشقم رو بدونم بیشتر از جونم دوست دارم همنفسم ![]()
سه شنبه 23 مهر 1392برچسب:, :: 18:54 :: نويسنده : فافا
سلام پسملم عیدت مبارک من زیاد چای میخورم دیگه هوا سرد میشه سرعت چای خوردن منم زیاد میشه به هشت نه تا لیوان در روز هم گاهی میرسه چند روز پیش رفته بودم دکتر بهم گفت یه کمی کلیه هاتون عفونت کرده منم به شووری گفتم کلی غر زد بعد گفت دیگه حق نداری رو برف بخوابی پنجشنبه شب مهمون داریم همکار بابا با عمه جون میخواد بیاد مامان برای شام مرغ قرمه سبزی سوپ جو درنظر داره منم میخوام سالاد با ژله بدرستم دنبال یه دسر یا پیش غذا جدید و آسون راحت هم هستم میخوام سلیقه خرج کنم از درس دانشگاه بگم که ترم خیلی سنگینی دارم همش میخوام شروع کنم از همین اول به خوندن اما قسمت نمیشه این روزا علاوه بر اینکه دوست دارم پنجره رو باز بزارم برم زیر پتو چای بخورم انگشتای یخ زدمو با چسبوندن به لیوان چای گرم کنم مثل الان که زیر پتو هستم پنجره بازه(دور از چشم همسری الان بخونه اینجا رو بخونه میگه پنجره رو ببند دیگه باز نکن هیچ وقت دلم یه فیلم ترسناک پرهیجان میخواد اما بخاطر کابوسایی که بعدش میبینم همسری نمیزاره ببینم من عاشق فیلم ترسناکم آخه نبینم نیتونم انگار یه چیزی کم دارم خواهش میکنم بزار ببینم قول میدم نترسم عشقنامه:ممنون عشقم که بخاطر منو زندگیمون هر روز صبح بیدار میشی میری سرکار دوست دارم مرد من ![]() ![]() |