خاطرات عاشقانه من ونفسیم
بهترین لحظه های من زیر سایه عشق تو
درباره وبلاگ


♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحیمْ♥ وَإِن یَكَادُ الَّذِینَ كَفَرُوا لَیُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْر وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِین ♥♥♥♥♥♥ به صندوقچه خاطرات من ونفسیم خوش اومدین همنفسم:مهندس عمران من:دانشجوی پیراپزشکی عمر عشقمون:از زمانی که من 14 ساله و نفسیم 16 ساله بود الانم بعد از گذشت 7سال هر روز عاشقانه تر بهم نگاه میکنیم خاطرات اینجا رو تقدیم میکنم به تنها عشق زندگیم اینستامون:_manonafasiim_



آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 32
بازدید دیروز : 177
بازدید هفته : 218
بازدید ماه : 213
بازدید کل : 289816
تعداد مطالب : 162
تعداد نظرات : 1370
تعداد آنلاین : 1

نويسندگان
فافا

آخرین مطالب


 
شنبه 17 اسفند 1392برچسب:, :: 10:39 :: نويسنده : فافا

 alan ba yek adad fafaye dar poste khod dar hale paykobi movajeh hastid bande alan daneshga hastam va nafasiimo bd az 22roz mikham bebinam eshgham dare miad dombalam saat 1 kelasam tamom mishe pish b soyeeeee eshghaaaam

 Aya man alan dar tavanam hast ke havasam b dars bashe Ba goshi daram ap mikonam farsi nadare bekhatere hamin farsi ra pas nadashtam

Cheshmam b saate k key vaghte gharar mishe nemidonam chera mesle rozaye aval k gharar dashtim esteres gereftam 

Khastam in lahzehaye ghashange entezar sabt beshe k shod dg man beram sare kelas ba byeshghname:montazere on lahzeiyam k az dor mashino mibinamo ghadamhamo tondtar mikonam ta behet beresamo ba labkhand begi salam golam khaste nabashidoset daraaaaaaaaaaam havartaaaaaa zendegiye man

 
دو شنبه 12 اسفند 1392برچسب:, :: 20:14 :: نويسنده : فافا

شونزده روز نفسیم رو ندیدم کلافه ام انگار یه چیزی گم کردم حوصله هیچ کی رو ندارم کم کم داره نفسم میگیره تمام:(

 
جمعه 3 اسفند 1392برچسب:, :: 18:19 :: نويسنده : فافا

بالاخره خاطره روز اشنایی رسید

این پست رو تقدیم میکنم به عشقم بخاطر تمام صبوری مهربونی عشقی که به خرج داد تا بهم برسیم



ادامه مطلب ...
 
پنج شنبه 24 بهمن 1392برچسب:, :: 8:29 :: نويسنده : فافا

سلام صبح بخیر به جیگمل خودم پسر قشنگم و دوستای خوب خودم که همیشه ارزوی خوشبختی دارن برامون منم برای همتون ارزوی خوشبختی سلامتی و یه عشق پاک دارمو دوستای غایب صندوقچه خوب حاضر بشید دیگه چرا یواشکی میاید میرید هموطنانبوی ولنتاین میاد من و همسری هم کارامون رو کردیم تقریبا روزی که همسری میخواست با دوستش بره بیرون برای خرید متن اس ام اس دقیقا این بودمن:عزیزم فردا میخوای جایی بری نفسی:بله و به کسی مربوط نیست که کجا و چرا به چه دلیل میخوام برماخه من و نفسی هرجا بخوایم بریم قبلش بهم میگیم پس فرداش من میخواستم برم خریدتو راه برگشت به همسری زنگ زدم بعد از حال احوال نفسی:کجایی من:از یه جایی دارم میام و به کسی مربوط نیست که کجا بودم چیکار میکردم همسری:

فردای روز خرید به نفسیم گفتم بیا مثل پارسال لو بدیم چی گرفتیم دیگه اینطوری من تا روز ولن از کنجکاوی(فوضولی نه)میمیرم اول قبول نکرد اما بالاخره راضیش کردم که بیا اولین حرف رو فقط بهم بگیم بقیه رو حدس بزنیمخلاصه من و نفس خان یه جورایی هدیه های همدیگرو میدونیم اما از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدنالبته من کلی از کارام مونده که به علت لو رفتن از توضیحات اضافی معذوریم519213_800179.gifدیشب خواب میدیدم باید تا چند ساعت دیگه برم پیش نفسی و هیچ کاری نکردم به خودم میگفتم اشکالی نداره تا صبح بیدار میمونم کارارو انجام میدم یعنی استرس تا چه حد

دیشب به همسری میگم خدایی کی رو دیدی کادوهاشون رو بهم لو بدن فقط من و تو اینجوریم پارسالم همین کارو کردیم خاطرش رو تو همون پست های اول نوشتم اما یه حال دیگه میده وقتی میدونی چیه و کلی بهش فکر میکنی چه شکلیه یعنیاول قرار بود به تز اقای ممل که معرف حضور هستن برن خرگوش فانتزی بگیرن که نفسی میدونه من عادت میکنم اگه یه چیزیش بشه من تا چندماه افسرده میشم اما باز از خودم پرسید دوست دارم یا نه که گفتم نه چون هم امکان داره به دار فانی بپیونده هم من خودم یه واحد جانور تشریح کردم بهش دست بزنم یه جوری میشم دلم میسوزهبه درخواست عشقم فردا خاطره اشنایی رو مینویسم اما همون هشت دی روز سالگردمون با اینکه فرداش امتحانم داشتم دوساعت نشستم نوشتم که موقع ذخیره کردن پریدبرای بار دوم مینویسم تقدیم میکنم به عشقم که اینهمه بخاطر به من رسیدن سختی کشید

عشقنامه:من که ندیده میدونم مثل همیشه با چه دقت حوصله ایی رفتی مغازه ها رو گشتی تا اونی که درنظر داری رو پیدا کنی قربون یه جفت چشم قهوه ایت برم که با نگاه مردونت اون قد هیکلت همیشه دنبال چیزای جینگیل دخترونه میگردی برای خانمت

 
چهار شنبه 16 بهمن 1392برچسب:, :: 19:30 :: نويسنده : فافا

بازم سلام به عشقم و سلام به دوستای خودم بنده الان یک عدد فافای خوشحال هستم که هیچ کاری نکردم امشبم میخوایم بریم جشن عقد و نه دوش گرفتم نه لاک زدم نه سی دی رایت کردم برای تو راه تازه وقت ارایشگاه دارم لباسامم اماده نکردم و چون گفتم پست بعدی رو زود میزارم بیخیال کارام شدم نشستم پای وبلاگبرف عزیزمم که داره میاد و من دلشوره این رو دارم که با کفش پاشنه ده سانتی عایا امکانش هست شب بخورم زمین یا نهمدل مویی که انتخاب کردم خیلی قشنه ببینم همسری اجازه میده بعد از پیچیدن عکس از موهام بزارم یا نه همسریــــــــــــــــــــی میشهخوب از اونجایی که سالگردمون بخاطر تداخل با کلاسای من و همسری خیلی مظلومانه برگزار شد تصمیم گرفتیم یه جشن دونفره صبحانه ای برگزار کنیم منم صبح روز 8 بهمن که مصادف بود با ماه پیش یعنی 8 دی که سالگرد اولین دیدارمون بود صبحانه اماده کردم نیمرو زدم گوجه خیار اب پرتغال دست ساز خودم چای...جینگیل شدم بعد از تموم شدن کارها سورپرایزم رو  گذاشتم داخل یه چیزی که معلوم نباشه داخلش پیش به سوی همسری خوش بش حال احوال کردیم راه افتادیم به سوی پارک خودمون نفسی یه نگاه کرد گفت تو باز این رژ رو زدی بیرون منم خندیدم گفتم بیرون نیست که الان تو ماشینیم

رسیدیم پارک رفتیم رو میز دونفره نشستیم همسری هم هی میگفت بیا بریم تو ماشین بخوریم اینجا زشته گفتم چه زشتی اولا که هیچکسی نیست بعدم اصلا باشن مگه چیه والاپارچه رو انداختم رو میز همسری هم که نون بربری تازه گرفته بود اول نیمرو رو خوردیم که نفسی هی گفت تنده گفتم نخیرم نیست بعد خودم خوردم دیدم راست میگه تنده یادم افتاد مامان برای عید اشپزخونه رو تمیز کرده منم علامت گذاشته بودم برای ادویه ها که قاطیشون نکنم مامانم جاهاشو عوض کرده بود منم بی خبر اشتباهی جای ادویه همیشگی که رو تخم مرغ میریزم فلفل ریختم تازه به همسری میگفتم ازم تعریف کن ایشونم میخورد میگفت به به بعد از خوردن نیمرو گوجه خیار خوردیم قابل توجه دوستان که هی میگن چقدر شما درحال خوردن اشامیدن هستید من و نفسی اصلا چاق نیستیم من در شرف رسیدن به وزن 58 کیلو هستم با قد 170 همسری هم 86کیلو هستش با قد185 البته بگم ورزشکارم هست و اضافه وزن نداره اهان اینو بگم نون جوری رو میز بود که یه سرش سمت همسری بود یه سرش سمت من مشغول خوردن حرف زدن بودیم نفسی یدفعه خندید گفت نون سمت من رو نگاه کن سمت تو رو ببین دیدم بعلـــه همسری نصف نون رو بیشتر میل کرده بودن من اندازه یه کف دست نون خورده بودممن اروم اروم میخورم با لقمه های کوچیک اما ماشالا همسری لقمه هاش بزرگ نسبت به من تند میخوره اولش یه لقمه برای من گرفت گفتم وای نه این جا نمیشه تو دهنم حالا همسری کامل نوش جان فرمودن صبحانه رو بنده در شرف خوردن بودم میگفت پاشو بریم تو ماشین سرده گفتم نخیر من نمیام تو خوردی سیر شدی من گرسنمه نمیام ایشونم قیافه مظلوم من رو دید دلش به رحم اومد نشست تا من صبحانه رو کامل بخورم تا یه وقت به بدنم جفا نشهبه همسری نگاه کردم گفتم امروز چه روزیه هی میخواست بگه من با تهدید میگفتم نع میخوااااام بدونم امروز چه روزیه اخه ما تا الان هیچ وقت ماهگرد مراسم نداشتیم اما همسری گفت میدونم امروز هشت بهمن ماهگردمون من به نفسی نگفتم مصادف شده با هشت دی فقط گفتم جشن صبحانه به افتخار سالگرد هشت دی داریم به نفسی گفتم چسبید صبحانه افتخاری سالگردمون گفت بعلـــــــــــــه دست شما درد نکنههمسری وسایل رو جمع کرد رفتیم داخل ماشین نشستیم همیشه انقدر باسلیقه وسایل رو جمع جور میکنه باوسواس این کار رو انجام میده دلم میخواد بزنمش اخه من دلم برای یکی ضعف میره باید گازی نیشگونی بگیرم ازش با بوس کارم راه نمیوفتهداخل ماشین سورپرایزم رو دادم به همسری کلی خوشحال شد بادقت براندازش میکرد منم هی میگفتم خودم درستش کردما کاغذ رو میبینی بخاطرش خونمون چهارشنبه سوری راه انداختمرو کاغذ میخواستم یه شعر خوشگل کلی جمله های قشنگ بنویسم اما لحظه اخر یادم افتاد چیزی ننوشتم هول هولکی یه جمله ساده نوشتم اما از ته دل بودبعدم که یه کمی همسری با گوشی بازی کرد راه افتادیم به سمت خونه موقع پیاده شدن جفتمون دلمون نمیومد دست همدیگرو ول کنیم اما من مثل همیشه سعی کردم بخندم که نفسیم ناراحت نشه

 قرار دوم که دیروز بود لباسی که میخوام امروز برای جشن بپوشم زیپش خراب بود مامان2 تو خیاطی مهارت دارن لباس رو داده بودم به همسری که مامان2 ببینه میشه درستش کرد یا نه که مامان2 به چرخش زیپ لباس من نخورد خودشون زیپ شبیه زیپ قبلی لباسم گرفتن بردن دادن خیاطی برام درست کرد همسری دیروز تو برف اومد فقط بخاطر لباس من وقتی در رو باز کردم عشقم رو سر کاپشنش برف نشسته بود اخه قرار بود دیروز قرار داشته باشیم اما چون زمین لغزنده بود به همسری گفتم نیاد خطرناکه دیگه با ماشین بیرون اومد لباس رو داد تو پارکینگ یه کمی حرف زدیم کتونی که مامان داده بود رو دادم بهش چارت انتخاب واحدم دادم به عشقم که همیشه برام برنامه میچینه انتخاب واحد میکنه حتی خودم یه ترمم انتخاب واحد نکردمرفتم از حیاط یه گوله برف درست کردم از دور نشونه گرفتم به سمت همسری که جا خالی داد نخورد بهشعشقم هی میگفت بوی قلیون میدی چرا منم گفتم نمیدونم بابا زود اومدی داشتم قلیون میکشیدمهی پام یه جوری بود میسوخت فکر کردم بخاطر سرما هستش محل ندادم همسری رفت میخواستم برم بیرون ببینمش تا از کوچه بره گفت نیای بیرونا لباست خوب نیستمنم گفتم باشه مواظب خودت باش بابای اما نرفتم خونه صبر کردم همسری یه کمی دور شد در رو باز کردم رفتم بیرون همسری رو دیدم حیفم میاد وقتی میشه حتی همسری رو اینجوری از دور ببینم برم خونه نبینمش اما همسری برنگشت من رو ببینه چون فکر میکرد رفتم خونه519213_800179.gifمیخواستم داد بزنم صداش کنم روم نشد گفتم شاید همسایه ها خواب باشن رفتم بالا دیدم بعله پام الکی نمیسوزه معلوم نیست کجا گیر کرده دوتا انگشت پام خونی بود اخه همسری گفته بود یک ساعت نیم دیگه میام منم گفتم نیم ساعت قبل رسیدنت بگو من اماده بشم که نیم ساعت از اس دادنم نگذشته بود نفس خان اس دادن بیست دقیقه دیگه اونجام منم که با خیال راحت دراز کشیده بودم جلوی تی وی و وبگردی میکردم با سرعت نور حاضر شدم با قیافه پف کرده رفتم پایین حتی یادم نمیاد کدوم ادکلن رو زدم که همسری میگفت بوی قلیون میدیشکلکهای پادشاه و ملکه چند دقیقه بعد رفتم بیرون خرید کنم راهم از یه سمت دیگه بود اما از اون سمتی که همسری رفته بود رفتم گشتم دنبال جای پاش رو برف بین پنج شش تا ردپا ردپای عشقم رو پیدا کردم پام رو چند ثانیه گذاشتم جاپاش دلم گرفت رفتم

پی نوشت:این پست قرار بود دیروز ساعت 7:30 اتومات بیاد رو وب اما نیدونم چرا نیومداینم بگم رفتیم عروسی بد نبود زیاد خوش نگذشت و منم با کفش سرسری پاشنه های بلند رو برف ها اینجوری راه میرفتم اما نخوردم زمین بعلـــــــــه همچین خانوم ماهری هستم بنده(قابل توجه عزیز دل خواهر که میگه نمیتونی با بوت لژدار راه بری نخر مگه مجبوری)

عشقنامه:وقتی بعد از این همه سال هروقت من رو میبینی چه تو سرما گرما از ماشین پیاده میشی به سمتم میای تا همون چند قدمم که میخوام بیام پیشت تنها نباشم همراهیم میکنی...وقتی هنوزم هر سری مثل روزای اول در ماشین رو برام باز میکنی وقتی روزایی که حتی عجله کار داری مسیر پیاده شدنم سرخیابون تا رسیدنم به خونه رو از دور نگاهم میکنی مواظبم هستی تا سالم به خونه برسم خیالت راحت بشه بعد بری وقتی این حس رو بهم میدی که هر چند سالم که از باهم بودنمون درکنارهم بودنمون بگذره تو بازم مثل روزای اول باهام رفتار میکنی برات تازگی دارم پر میشم از حسای خوب

ادامه مطلب مورد نظر رمز دارد.
لطفا رمز عبور مربوط به مطلب را وارد کرده ، دکمه تایید را کلیک کنید.


ادامه مطلب ...